تبليغاتX
میوه ی ممنوعه
 فکر می‌کنم کمی زود بود، برای اینکه بنشیند و از آن روزهایش بگوید. از خیابان گردی هایش در خیابان‌های سرد ِ‌آن شهر ِ‌کوچک ِدور... کمی زود بود، برای من، که هنوز گیجم، که هنوز باورم نمی‌شود مخاطب این حرف‌هام.

یک زود ِ‌ ترسناک ِ‌خوبی بود ولی...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 20:9 توسط طلايه |

من قابلیت این را دارم که صبح ها، ساعت‌ها بعد از بیدار شدنم، در تخت دراز بکشم و با چشمانی باز، خیره شوم به سقف، به پنجره، به پرده‌های توریِ اتاق مادربزرگ و به صدای تیک تاک ِ ساعت گوش کنم...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 19:52 توسط طلايه |

به نظرم تسلیت گفتن سخت ترین و بی‌خاصیت ترین کارِ‌ دنیاست. این را زمانی درک کردم که پدربزرگم رفت. ۱۳-۱۴ ساله بودم اگر اشتباه نکنم، خانه‌ی مادربزرگم بودیم، در زدند و عمو و زن‌عمویم آمدند. یادم می‌آید که خیلی خوشحال شدم، چون در خانواده‌ی مادری‌ام ما نوه‌ها کمتر از بقیه عزادار محسوب می‌شدیم و کسی به فکر ِ‌آرام کردنمان نبود. عمو اما فرق داشت، ما عزادار بودیم و آمده بود که آراممان کند لابد.

یادم می‌آید که تا وسط راهرو به استقبالش رفتم حتی، با بغض و نگاهی منتظر، انگار که قرار بود معجزه کند و من آرام شوم. عمویم؟! دوبار زد روی شانه‌ام و گفت: تسلیت می‌گم. و من مانده بودم مبهوت، که همین!؟ یک جمله ی دو حرفی و دو ضربه روی شانه؟! فقط همین؟! و بعد‌ها فکر کردم که خوب مثلا چه کار می‌کرد بنده خدا؟! مثل ِ‌وقت‌های عادی شوخی می‌کرد؟! سربه‌سرم می‌گذاشت؟ وسط ِ‌ختم؟!

با این حال، از آن به بعد، هر موقع مجبور به تسلیت گفتن می‌شوم، یاد ِ‌آن لحظه‌ می‌افتم. یاد ِ‌آن جمله‌ی کلیشه‌ای ِ‌بی‌روح و بی‌خاصیت. سعی می‌کنم حتی‌الامکان از این عبارت استفاده نکنم. اما حرف ِ‌دیگری نمی‌شود زد اینجور وقت‌ها.

چرا این‌ها را نوشتم!؟ چون از مجلس ِ‌ختم ِ‌برادر ِ‌یکی از دوست‌هایم می‌آیم. که نشسته بودم رو به رویش و به زمزمه‌های زیر ِ‌لبش گوش می‌دادم و گریه می‌کردم همراهش، کار ِ‌دیگری ازم برنمی‌آمد، به نظرم همین مفیدترینش بود. آمدم دستش را بگیرم، دیدم دستم سرد است. سرد تر از دست ِ‌او. بی‌خیال شدم و فقط نگاهش کردم. داشتم فکر می‌کردم که از امروز، چه چیزی یادش می‌ماند؟َ نور ِ مهتابی‌های مسجد. همهمه، صدای روضه و قرآن، یک عالمه آدم که دورش را گرفته‌اند، یک سری قیافه‌های آشنا، یک سری قیافه‌ی غیر آشنا. یکی که می‌گوید فاطمه جان چرا حرف می‌زنی؟! فقط صلوات بفرست!!! بلند صلوات بفرست!!! (ینی می‌خواستم بزنم تو سر ِ‌خانومه رسما!‌به تو چه!؟ بذار حرف بزنه گریه زاری کنه واسه برادرش!!)

بغل ِ‌خداحافظی، گریه، که ای‌کاش من هم مثل ِ‌تو از اول برادر نداشتم طلایه. و من، که آرام و یواشکی، در ِ‌گوشش گفتم قربونت برم.خدا صبرشم می‌ده. مطمئن باش. - یک کلیشه‌ی دیگر، یک‌جور ِ‌دیگر. شاید من هم او را از این چند کلمه متنفر کرده باشم و اینها به نظرش یک سری کلمات ِ‌بی‌روح بیاید که یک نفر که حتی برادر نداشته که بداند فقدانش یعنی چه ، با بغض در ِ‌گوشش گفته...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 0:13 توسط طلايه |

خسته‌ام. خسته‌ای که هیچ راهی ندارد برای اینکه عصرها، خستگیِ روز را از تنش درکند. خستگی روزها می‌ماند، آخر ِ‌هفته‌های خالی، خسته ترم می‌کند. همه‌ی این خستگی‌ها هی می‌مانند روی هم تلنبار می‌شوند و آخرش..؟ نمی‌دانم چه می‌شود. به هر حال بعید می دانم که چیز ِ‌خوبی بشود.

امروز بعد از ظهر، خواستم بروم آزمایشگاه و کمی روی پروژه‌ام کار کنم. کلیدم را جا گذاشته بودم، از آنجا که عصر بود و کارم تا ۶-۷ طول می‌کشید، نمی‌توانستم از مسئول آزمایشگاه کلید را بگیرم، چون ساعت ۵ با سرویسِ‌ دانشگاه می‌رود خانه. من هم که منتظر ِ‌کوچک‌ترین بهانه‌ام برای از زیر کار در رفتن. در همین حیث و بین، دوستی زنگ زد و خیلی جدی و دوستانه، بهم هشدار داد که عقبی، گذشته از اینکه استادت از دستت شاکی‌ست، کارت عقب است، خیلی هم عقب. خیلی کار داری و وقت ِ‌کمی ‌مانده. راست می‌گقت. نه فقط او، که همه‌ی دوستانم، هرکدام به زبان و روش خودشان این را بهم می‌گویند این روزها. و راست می‌گویند همه شان هم.

به این فکر کردم که بله، از این به بعد کسی ازم بپرسد ترم ِ‌چندی؟ باید بگویم ترم ِ‌۴، یعنی ترم ِ‌آخر. در حالی که کارم چندان پیش نرفته. و حتی امروز هم که بعد از چند روز مریضی و خانه نشینی آمده بودم که کار کنم، نشد. می‌شد اگر خیلی به خودم سختی می‌دادم. اما حس و حال و انگیزه‌اش نبود.

هنوز در این فکرها بودم و هر لحظه احساس می‌کردم که حالم دارد بدتر می‌شود و استرس می‌گیرم و چقدر از خود ِ‌تنبل ِ‌بی‌انگیزه‌ام بدم می‌آید، که تلفنم دوباره زنگ زد، دوست ِ‌دیگری بود، از یک جای دور. انقدر ذهنم درگیر بود که شروع کردم به تعریف کردن ِ‌تماس ِ‌قبلی. حواسم به فاصله نبود. عادت ندارم هنوز. گفت برایش بهتر است که تا ۳ دقیقه نشده قطع کند. هول شدم، گفتم خداحافظت، قطع کردم، داشتم فکر می‌کردم ۳ دقیقه. ۳ دقیقه؟! ۳ دقیقه برای حرف زدن ِ‌من از حالم، از ترس‌هایم، استرس‌هایم، خود ِ‌تنبل و بی‌انگیزه‌ام، کافی می‌شود مگر؟! ۳ دقیقه؟! ۳ دقیقه برای چه می‌تواند کافی باشد؟!که یکهو یادم افتاد که آخخخخ. تولدش بود امروز. بله، ۳ دقیقه برای تبریک تولد گفتن کافی بود. کاملا کافی بود. اما من یادم رفت. این دفعه از خود ِ‌خودخواه و خودبینم هم بدم آمد. حالم بدتر شد. راه آفتادم به سمت خانه.

بله، خانه، هر وقت که آدم از خود ِ تنبل و بی‌انگیزه و خودخواهش بدش می‌آید، خانه بهترین پناه است. جایی که هیچ کس خودِِ تنبل و بی‌انگیزه و خودخواه ِ‌آدم را نمی‌شناسد. جایی که همیشه یک مادر ِ‌مهربان، با یک لیوان چای ِ گرم ، منتظر ِ‌آدم است.( الان که این جمله را نوشتم، بغض کردم، چون به این فکر کردم که خواهرم این روزها همچین آرامگاه ِ‌امنی ندارد، حتما جاهای بهتری دارد البته، ولی از لیوان چای ِ منتظر در دست‌های مامان محروم است.)

بعد از مدت‌ها قبل از تاریک شدن ِ‌هوا به سمت خانه حرکت کردم، مزیتش این بود که اتوبوس جا داشت برای نشستن. چون هم از ساعت ِ‌تعطیلی ِ‌مدرسه‌ها گذشته بود، هم هنوز ترافیک ِ‌غروب شروع نشده بود. نشستم و به این فکر کردم چیزی گوش کنم تا فکرم منحرف شود. بله. نشستم کورس ِ‌listening to music ِ‌دانشگاه ِ‌Yale ِ‌امریکا را که قبلا دانلود کرده بودم گوش کردم. خیلی خوب بود. جلسه دومش بود. داشت راجع به سمفونی ‌ها توضیح می‌داد، که ۴ موومان دارند، موومان ِ‌اول تم ِ‌تند دارد، موومان دوم آرام است و موومان ِ‌سوم، موزون است و برای رقص نوشته شده، و موومان چهارم هم تم ِ‌تند دارد، و تفاوتش با موومان ِ‌اول در این است که در موومان ِاول  در ابتدای قطعه، نت ها از بالا به پایین است و  یک حالت ِ‌نگاتیوی به قطعه می‌دهد ولی در موومان ِ‌چهارم از پایین به بالاست و یک حس ِ‌پوزیتیو ایجاد می‌کند (یا چیز ِ‌دیگری گفت و من اینطور فهمیدم!) و همه ی این موارد را روی سمفونی شماره ۵ بتهوون نشان می‌داد.

بله، نتیجه‌ی اخلاقی ِ‌داستان ِ‌امروز، این بود که من یک راهی پیدا کردم برای کم کردن ِ‌خستگی‌هایم و پرت کردن ِ‌حواسم. 

پ.ن. عمرا اگه کسی اینو تا آخر بخونه!‌خودمم حال ندارم بخونمش یه دور دیگه واقعا.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 20:23 توسط طلايه |

دیالوگ ِ‌رد و بدل شده بین ِ‌من و علی کوچولو:

- میای بغل ِ‌خاله؟!

+ نه!

-چرا؟! 

+ آخه من که دیگه بغل لازم ندالم!

- خوب آخه من بغل لازم دارم!

+ بزرگا که بغل لازم ندالن!

ـ چرا!‌ بزرگا  لازم دارن که بچه‌ها بیان بغلشون دیگه!

در این صحنه، بچه خیلی خوب و منطقی قانع شده و پرید توی بغلم و مثل ِ‌چسب چسبید بهم!:)

پ.ن. من عااااشق ِ‌صدای خنده‌ی بچه‌هام...

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:30 توسط طلايه |

ساعت ۱۰:۳۳ دقیقه‌ی صبح ِ شنبه است. من، نشسته ام روی تختم، یک عالمه فکر دارد می‌چرخد دور ِ‌سرم، تقریبا از ۱ ساعت ِ‌دیگر، تا ۳ روز دیگر، یک عالمه کارِ پشت ِ‌سرِ هم و فشرده ریخته سرم، کار از همه نوع، کلاس ویلن، آزمایشگاه، پروژه، بسکت، کلاس زبان، دیدن ِ‌یک عالمه آدم‌های مختلف، یک عالمه حرف، که باید بزنم به آدم‌ها، بازهم دانشگاه، پروژه، آزمایشگاه و...

الان باید احساس ِ‌آرامش ِ‌قبل از طوفان داشته باشم، اما ندارم. استرس دارم برای این روزها، احساس ِ‌استرس ِ‌قبل از طوفان دارم یعنی.

 از بین ِ‌این همه فکر که دارد در سرم می‌چرخد، کم اهمیت‌ترینشان را انتخاب کرده و بولد کرده ام برای خودم: چاق شدم! وزنم دارد به سرعت بالا می‌رود. همزمان به این فکر می‌کنم که  دلم می‌خواهد پاستیل بخورم، عصرها بروم کافه، کیک و قهوه بخورم، شب‌ها به جای شام، چیپس و پفک و حله‌حوله (هله‌هوله؟ هله‌حوله؟‌حله‌هوله؟!) بخورم ولی بعدها، دخترم که ازم پرسید'' مامان، جوونیات چند کیلو بودی!؟'' دیگر نمی‌توانم بگویم ۵۹ کیلو، باید خیلی کلیشه‌ای و تکراری، بگویم ۶۰ کیلو بودم. الان که فکر می‌کنم، می‌بینم ۶۱ بهتر و غیر ِ‌کلیشه‌ای تر است، اصلا همین ۵۹ هم از همینجا آمد، ۵۸ خیلی وزن ِ‌کلیشه‌ای و تکراری ای بود، برای وزن ‌ِجوانی‌های مامان! ۵۹ بهتر بود، ۶۱ هم بد نیست، الان که ۶۰.۵ کیلو ام، مسلما نظرم به ۶۱ نزدیک‌تر است تا ۵۹، اما حس ِ‌غریبی‌ست، تنگ شدن ِ‌لباس‌ها به هر حال. و البته غبغبم که در آینه خودنمایی می‌کند از همه نگران کننده تر است. از طرفی تصور ِ‌دخترها از یک مامان ِ‌جوان ِ‌۵۹ کیلویی، حتما خیلی خوشتیپ‌تر است، تا یک مامان ِ‌جوان ِ‌۶۱ کیلویی.

بله، دوست داشتم که الان، دغدغه‌ام دقیقا همینی بود که اینجا نوشتم، اما نیست. متاسفانه یا خوشبختانه.

ساعت ۱۰:۵۵ دقیقه‌ی صبح ِ‌شنبه است، ۲۲ دقیقه به طوفان نزدیک‌تر شده ام، نشسته ام روی تختم و به سرعتِ بالا رفتن ِ وزنم فکر می‌کنم.


+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 10:57 توسط طلايه |

یک خواب عجیبی دیدم دیشب.

خواب دیدم که دارم از ایران می‌روم و به جای اس.ام.اس ِ‌خداحافظی، نامه ی دستی ِ‌پستی نوشتم برای همه‌ی دوستانم، شب ِ‌آخر جواب نامه‌هایم داشت می‌رسید تند و تند. یک حس گنگِ غریبی بود. می‌خواندم و گاهی نمی‌شناختمشان حتی! فکر می‌کردم که این کی‌ بود؟؟! مثل الان که نزدیک به یک سال است که شماره‌هایم پاک شده و هنوز هم اس.ام.اس هایی می‌آید از آدم‌هایی که شماره‌شان را ندارم!

یک عالمه فک و فامیل آمده بودند که مرا ببینند شب ِ‌آخری، اما من نشسته بودم توی اتاقم، نامه‌هایم را می‌خواندم، با بغض. صدای همهمه از پایین می‌آمد، و مادرم که صدایم می‌کرد که کجایی؟ بیا ، زشته! و من که فکر می‌کردم، که چقدر دلم نمی‌خواهد بروم. چقدر دلم می‌خواهد بمانم، چقدر دلم برای اتاقم تنگ می‌شود، برای خانه‌مان، برای بوته‌ی گل ِ‌یخ ِ‌باغچه...

پ.ن. بله، وقتی شب‌ها فکر‌های عجیب غریب کنی قبل از خواب، و روزانه چندین نفر بیایند و بحث کنند که چرا می‌خواهی بمانی اینجا و از مزیت‌های رفتن و معایب ماندن برایت بگویند، همچین خواب‌های عجیب غریبی هم می‌بینی.

+ نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 9:22 توسط طلايه |

جمعه تنها رفتم کوه، که اعلام استقلال کرده باشم به خودم. دلم می‌خواست که بروم کوه، اما پایه‌های کوهم یکی سرما خورده بود و دیگری امتحان داشت. به دو نفر ‌ِدیگر هم که می‌دانستم نمی‌آیند گفتم که من دارم می‌روم کوه و بیایید اگر حال داشتید. یکی صادقانه در لحظه گفت که حال ندارم، آن یکی بعد از کمی آسمان ریسمان بافتن و مسخره بازی.

احساس خوبی دارم به هر حال این روزها. انگار که به یک جور تعادل رسیده باشم، تنهایی آزار دهنده و کسل کننده نیست دیگر، لذت بخش است و بهترین راه برای سرِ‌حال شدن. یک ماه پیش بود فکر کنم، که به یک نفر گفتم که تو این روزها تنها کسی هستی که توانایی ِ‌خوشحال کردن ِ‌من را داری! اما الان باور کردم که آن یک نفر ِ‌طلایه خوشحال کن، فقط خودم هستم، خود ِ‌خودم. و موفق بوده‌ام این مدت ِ‌هرچند کوتاه.

آدمی دلمرده و کسل که نباشد، می‌تواند منطقی تر تصمیم بگیرد، پیش از آنکه دیر شده باشد، برای عاقل بودن.

این روزها بیش از هر وقت ِ‌ دیگری دورم از اسیر ِ‌احساس بودن. اعتماد دارم به تصمیم‌هایم... راضیم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 9:1 توسط طلايه |

دخترخاله‌ای دارم که میزانِ ارتباطمان باهم در این حد است که سالی یک بار تولدم هدیه می‌خرد و توسط پست ِ‌دستی ِ‌خاله‌ام برایم می‌فرستد. بعد من اس.ام.اس می‌زنم که وااای، مرسی، چقدر خوشگل بود. او هم جواب می‌دهد که قابلتو نداشت فینگیلی. تولدت مبارک! و احتمال اینکه هر دو این اس.ام.اس را تمپلیت ِ گوشیمان کرده باشیم خیلی زیاد است. و نکته‌ی جالب اینکه من هرسال با دیدن ِ‌دو بسته‌ی کادو شده در کیسه‌ی خاله‌ام سورپرایز می‌شوم. که آن‌یکی از کجا آمده؟!

و الان چون برای چندمین بار سورپرایز شدم، و اینکه کلا امروز خوشحالم و آماده‌ی سورپرایز شدن و ذوق کردن از کوچکترین مسائل، خواستم این موضوع را جایی ثبت کنم. اول یک عالمه فحش دادم به لری و آلن، که گودر ِ‌عزیزمان را بستند و مجبورم بعد از عبور از سد فیلترهای مربوطه، سراغ توييتر بروم. آن هم با آن محدودیت مسخره‌ی تعداد کاراکتر در هر توییت. بعد که دیدم یورفریدام ِ‌عزیز در را بدجور بسته و هیچ جوره باز نمی‌کند، آمدم اینجا.

پ.ن. اینجانب مراتب عذرخواهی خود را به دوستانی که از پاراگراف آخر چیز زیادی دستگیرشان نشد، اعلام می‌دارم.


+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 18:15 توسط طلايه |

این را حافظ گفت و من باور کردم


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 12:54 توسط طلايه |